مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      عاشقانه های ما... ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥

اروم بخواب مهربون

مامان بزرگ خوبم رفت پیش خدا...                     اینم حیاط خونه ی قدیمیه مادربزرگ.که بچه گیای ما توش گم شد...!!!

+ تاریخ ۱۳۸٩/۴/۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (37)

روزهای خردادی من

همیشه از  خرداد ماه بدم میومده،چون تا بوده و من یادمه همیشه این ماه و امتحان داشتم و استرس و شب نخوابی و اینا بود .پارسال هم که امتحان نداشتیم خرداد یه خاطرهٔ بد و فراموش نشدنی‌ شد واسه همیشه تو ذهنمون موند.قرار شد حرف سیاسی نزنیم ولی‌ خوب این روزا دپرس بودم و دوس نداشتم بنویسم.شاید کسی‌ باور نکنه ولی‌ از روزی که با محمد جونی رفتیم بیرون دیگه پامو بیرون نذاشتم از خونه.نمیدونم چرا دوس ندارم برم بیرون.جالبه که دلمم تنگ نمی‌شه واسه بیرون.بدتر حس می‌کنم برم بیرون پر از استرس میشم با این وضع خیابونا و آغاز تابستون که همه چی‌ حروم وگناهه...قراره حرف سیاسی نزنیم ولی‌ انگار نمی‌شه خوب دلم پره.جدا از این همیشه وقتی‌ میرم بیرون یا مهمونی‌ و گردش و تفریح با دوستان بعدش یه حس افسردگی بم دست میده...نمیدونم چرا.ولی‌ شاید واسه اینکه فک می‌کنم کاش جای همه ی‌ اینا محمدجونی باهام بود...اینو قبلنم گفتم.بازم این آاپ غمگین شد.این روز ا دارم درس میخونم از اول تیر هر هفته جمعه‌ها امتحان دارم.آخه اسممو نوشتم موسسه که آزمون داره.آخه دل عاشق تا زور و ترس بالا سرش نباشه که درس نمیخونه.همش تو خیاله.بلکه اینکه یکم به هوای امتحان درس بخونم.چند روز پیش هم یه سفر ۳ روزه به دیار کردستان(بانه و سقز) رفتیم.که بد نبود من بیشتر از طبیعت لذت بردم.جایی که بودیم  روبه روش یه دشت قشنگ بود که پنجرش اینجا باز میشد که  عکسشو میزارم.دوس داشتم منم خونه م یه جای آروم و قشنگ بدون هیچ دغدغه پر از آرامش همچین جایی‌ بود.البته در کنار عشقم.مثل تابلوی نقاشی میمونه.نه؟

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (38)

روز ما...

بعد از گذشته دلتنگیهای فراوان و سفرهای مارکوپولیی جناب محمد جونی بالاخره همدیگرو روز ۴شنبه دیدیم.چقدر دلم تنگ بود واست بخدا.از شب پیشش که شوق و ذوق و استرس نزاشت بخوابم.هنوز هم بعده هفت سال وقت دیدار دست ودلم میلرزه.شمارم اینجوری هستین؟؟؟خلاصه فردا صبحش زودی از خواب بیدار شدم.محمد جونی توی راه بود.قرار بود بریم باهم بازم موزه ی تاریخ طبیعی‌ که دیدم خیلی‌ طول میکشه و محمد جونی ساعت ۴ امتحان داره و باید از اینجا بره یه شهر دیگه.گناه داره عسلم دیر برسه منم همش نگرانش باشم.خلاصه یه کافی شاپ پیدا کردیم رفتیم نشستیم اونجا.آخ که چقدر دلم واست تنگیده بود.نمیدونم از چشمام میخونی‌ وقتی‌ نگات می‌کنم.واقعا وقتی‌ پیشمی حس می‌کنم چشمام میخنده و همه وجودم پر می‌زنه...خلاصه نزدیک ۲ساعتی‌ پیش هم بودیم،کاش که اون لحظه ها هیچوقت تموم نمی‌شد که دستامو تو دستات گرفته بودی و به ناخونام نگاه میکردی که فرنچشون کرده بودم میگفتی‌ صنایع دستی‌ استفاده کردی رو ناخونات...وقتی‌ انگشتر هدیمو کردی دستم و دستمو بوسیدی دلم مث دفعه های قبل ریخت.دوس داشتم منم بوست کنم ولی‌ خو نمی‌شد دیگه...مرسی‌ واسه انگشتر خوشملم و اینکه به یادم بودی و روز زن جونیتو به قول خودت گرامی‌ داشتی...خیلی‌ دوست دارم.وقتی‌ می‌رفتی بدون دل منم باهات اومد.همیشه وهمه‌جا بدون که دل منم پیشته...خلاصه اینکه همدیگرو دیدیم یکم حال هوامون عوض شد هرچند کم بود...اینم عکس انگشتر هدیه من .خوشمله نه؟چقدر این پست خصوصی شد باز خلاصه مرسی‌ دوست جونی های مهربون که همیشه بهم سر میزنین و وقتی‌ دلم تنگه با نظراتون همدلی می‌کنین.دیگه سر ذوق بودم تو این گیرو دار شلوغی خونه و کارگر که داریم و هنوز تموم نشده همون روز یه دسر خوشملو درست کردم واسه روز مامان که با مامانجون اینا و خواهران که میان خونهٔ ما بخوریم البته کادوهم خریدم ها.کاش محمد جونیمم بود ازش میخورد.اینم عکسش‌ قابل توجه اونایی‌ که میگن چرااپ خوشمزه نمیکنی‌ دیگه.فعلا تا بعد به خدای عاشقا میسپارم همرو مخصوصا محمدجونیمو.اسم دسر هم رز سیب.

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱۴ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (54)

دلتنگتم...مثه همیشه!

چند روزیه دست ودلم به نوشتن نمیاد و دلم خیلی‌ تنگه... می‌دونم تا نبینمت هم این دلتنگی‌ خوب نمی‌شه...دوس ندارم وقتی‌ غمگینم اینجارو آاپ کنم.چون اینجا قراره خونهٔ شادیها و عاشقانه های ما باشه البته از نوع مجازیش...امروزم یه بارون تند و قشنگ اومد توی جاده بودی مثل همیشه ترسیدم بهت اس ام اس دادم. ولی‌ اون طرفا بارون نمیبارید.رفتم تو حیاط خواستم از بارون عکس بگیرم.خیلی‌ سخت بود نمی‌شد یا قطرات ریزو درشت بارون توی عکس نمیفتاد.ولی‌ چندتا عکس گرفتم اینجا میزارم.کاش زودتر این دوریها تموم بشن..کاش دیگه از دلتنگی ننویسم...یعنی میشن؟؟؟...می‌دونم میشن...!!! پینوشت۱:آپ قبلی‌ از دست نوشته‌های محمد جونی بود.

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/۸ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (47)

 
من و تو

مشق دفترهای بی‌ خط،نمیخواهم بی‌ تو بمانم.تکرار شکوفه های یاس.وجودم بی‌ تو نخواست،راز محبت را بر چشمان دیگری بنگرد.اسمان با توست.دریا ترا فرا میخواند.و پرنده ی عشق،سراسیمه ‌از دست سرنوشت،تو را از قاصدک می‌خواهد،آرزوها بروید.تا به کی‌ به انتظار؟؟؟روح امید پوسید،عاشقی فریاد کشید،من و تو،دیوارهای قفس را خواهیم شکست.....!!!

+ تاریخ ۱۳۸٩/٢/٢۶ساعت ۱٠:۱۵ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (35)

شبنم دلتنگی

وقتی‌ بارون می‌زنه و دلت می‌خواد بری زیرش  بدون چتر راه بری و داد بزنی‌.وقتی‌ حس میکنی‌ این روزای تکراری و بلند با دلتنگی‌ داره کم کم دیوونت میکنه.وقتی‌ دوس داری دست بذاری تو دستشو همهٔ خیابونای شهرو قدم بزنین. وقتی‌ عصر پنجشنبه است و از بیکاری نمیدونی‌ چیکار کنی؟؟؟‌ و دلت می‌خواد که‌ باشه و سر بذاری رو پاهاش و موهاتو ناز کنه و واست قصه فرداهارو بگه.وقتی‌ دوس داری کنارت باشه و باهم دیگه از خاطره های قدیم بگین و بهشون بخندین یا با بعضیاشون گریه کنی واشکاتو ببوسه.وقتی‌ دلت می‌خواد اونجوری که همیشه دوست داری  بغلت کنه و سر بذاری رو شونش و مثل همیشه بگی‌ قول بده همیشه میمونی...وقتی‌ اینا همرو می‌خوای و نمی‌شه مثل من میشی‌ میری تو حیاط زیر یه درخت بارون خورده می‌‌ایستی و تکونش میدی تا جایی‌ که میتونی‌ تا همه شبنم اش بریزه روی سرت و خیست کنه و از ته دل آرزو کنی‌ که کاش بودی...!!!پی نوشت:تا حالا زیر درخت رفتی شبنم هاشو بریزی رو سرت؟زیر درخت من این شکلیه.پی نوشت٢:دلم واست خیلی تنگه محمد.

+ تاریخ ۱۳۸٩/٢/۱۶ساعت ۵:۵۸ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (34)

نوستالژی من

سلام به دومین ماه زیبای بهار.واقعا ادمی‌ نیست که عاشق نشود فصل بهار.و منم اینروزا خیلی عاشقتم. زودی دومین ماه بهار هم اومد.زیباترین ماه بهار.چقد اینروزا که هواش بهاری و‌ عاشقونست دوس دارم پیشم بآشی باهم بریم بیرون.اینروزا واقعا وقتی‌ نمونده به کنکور ارشد،منم بی‌خیال واسه خودم هیچی‌ نخوندم.تازه طبقهٔ بالا کارگر و بنا داریم مامانجون به فکر بازسازی خونه افتاده و من نقل مکان کردم به طبقهٔ پایین و کلا یه بهونهٔ خوب پیدا کردم واسه درس نخوندن و الان از وسط کامپیوتر بی‌چاره که بالا مونده توی خاک  و گچ دارم می اپم.اینروزا پر از حس نوستالجیکم.هفتهٔ پیش با یه سری از دوستای‌ دوران راهنمایی‌ رفتیم باغ یکی‌ از بچه ها  بارون هم میومدخیلی‌ خوش گذشت.چقد خوب بود بعداز مدتها میدیدمشون و همه همون جوری خالص و مهربون بودن چقد با یاداوری خاطرات اون دوران میخندیدیم و ذوق میکردیم انگار تازه بودن.دیروز هم یه جا دعوت بودم که معلم کلاس اولمو دیدم و معلم تاریخ وجغرافیای راهنمایی‌. چقد خوب بود وقتی‌  بغلشون کردم واقعا دلم می‌خواست بر می‌گشتم به اون دوران که پر از صفا و صداقت بودیم.دوم اردیبهشت هم که یکی‌ از روزای خاطره انگیز منو محمد جونی بود.که واسه اولین بار باهم رفتیم بیرون و قصه سفارش ساندویچ مغزو زبون از سوی محمدجونی و چشمای من که من ازین چیزا میترسم و آهنگ گل یخ که خیلی‌ دوسش داریم هر دو...آخی چقد کوچولو بودیم.دلم واسه همهٔ روزای خوب قدیما تنگ شد...بازم حس مادربزرگی بهم دست داد.یه چند سالی‌ هست  هروقت  با دوستام  یا آشناها میرم جایی‌ مثلا مهمونی و مسافرت یا هرجای دیگه که کلی‌ میخندیم و خوش میگذرونیم وقتی‌ برمی‌گردم یه حس غمگینی همه وجودمو میگیره...خیلی‌ فک کردم واقعا مطمئنم دلیلش اینه که دوست دارم همهٔ این لحظه ها و روزها و حتا جاهایی‌ که میرم با تو باشه و جای تمومه ادمایی‌ که باهامن تو باشی‌.همیشه باشی.اینو مطمئنم قلب منی‌.اینم یه عکس خوشمل از شکوفه های بارون خورده ی بهاری که خودم گرفتم.

+ تاریخ ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۵:۵۶ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (32)

برای هم اشیانه بهارانم

سلام به محمد جونی خودم که چند ساعتی‌ می‌شه از پیشم رفته.می‌خوام سرمو بکوبم توی دیوار از دلتنگی‌.خدایا شکرت امروز روز خیلی‌ خوبی‌ بود.چقدر امروز عاشقت بودم محمد خودم وقتی‌ دستمو میگرفتی...امروز بعده یک ماه و نیم عشقمو دیدم.دیشبش که خوابم نبرد از خوشحالی‌.صبحم همش دل تو دلم نبود تا ساعت ۱۰ که محمد اومد دنبالم رفتیم باهمدیگه موزه هگمتانه.هرچند محمد جونی همش میگویند اینجا هگمتانه نیس ولی‌ خوب بهش میگن دیگه اسم دیگه ای‌ هم نداره.خلاصه بعده کلی‌ پیاده روی عشقولانه به موزه رسیدیم.پر از بچه های دبستانی بود که جیغ و  داد میکردن.آخه بچه رو چه به موزه...ولی‌ خداییش پروو نبودن،چون تا دیدمشون گفتم وای الان ابرومونو میبرن آخه اونوقته روز کسی‌ جز ما و اونها توی موزه نبود.خلاصه کلی‌ با محمدجونی گشتیم توی موزش و از الواح گلی گرفته تا کوزها و قبرها وتابوت های اشکانی دیدن کردیم.و نظر دادیم و بحث و گفتگو کردیم .توی موزه هگمتانه اسکلت یه خانم هست که به صورت چمباتمه ای تدفین شده و مال هزاهٔ قبل از میلاد و خیلی‌ جالبه.خلاصه ازش عکس گرفتیم زیاد که در آخر واستون میزارم.یه کلیسای قدیمی‌ هم هست مال اسقف گریگوری استپانوس بود و کلی‌ از محمدجونم عکس گرفتم اونجا...بعدش امدیم بیرون حالا مگه ادم پیدا می‌شه از ما عکس بگیره.انگار بیابون.. هرکیم میومد معلوم بود اصلا دوربین ندیده خلاصه یه چنتایی مردم ازمون عکس گرفتن.کلی‌ ذوق کردم پیش محمد جونم باهم عکس گرفتیم.کلی هم پیاده روی کردیم منم که هیچ جارو بلد نیستم همش با کمک مردم پیدا میشدیم.خلاصه رفتیم باهمدیگه ناهارم نوش جان کردیم و عکسارو دیدیم و سوغاتی محمد جونیمو دادم.و محمدجونی منو برد نزدیکی خونه پیاده کرد و خودش رفت.دل منم با خودش برد.آخ که الانم که اینارو مینویسم دلم واست تنگید محمد...!ولی‌ امروز خیلی‌ روز خوبی‌ بود.خیلی‌ حس خوبی‌ بود وقتی‌ دستمو میگرفتی و عکس دونفره می انداختیم.امیدوارم همهٔ روزامون خوب و قشنگ  و بهاری باشه عزیزم...!!!دوست دارم.عاشقتم...!!!پی نوشت:ببخشید این پست خیلی خصوصی بود شما عکسهارو دیدن فرمایید.اولی همون خانومه.دومی سکه های  زمان ساسانی.و سومی  عکس  سوزن خیاطی.چقد گندس.

 

  نظرات ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥


دیدار دلهای ما30/10/1383

سی دی‌ ماه ۱۳۸۳:صبح زود از خواب بیدار میشم.هر چند اصلا نخوابیدم دیشب تا صبح داشتم فکر می‌کردم؟!!!خیلی‌ استرس دارم.یجورایی حالم بده.قلبم توی دهنمه...یه حس غریب...می‌خوام فرار کنم ازش نمیتونم.یجورایی حسم رو دوست دارم.توی وجودم غوغاست.زودی بلند میشم.همهٔ بچه ها خوابن.یه بیسکوییت میخورم و یه کوچولو چایی.دور خودم می‌گردم نمیدونم چیکار کنم.چی‌ بپوشم؟؟؟در ساکم و باز می‌کنم یه شلوار لی آبی تازه خریدم.اتوش می‌کنم لبه هاشو میزنم بالا دوباره اتو می‌کنم(مد بود) .میرم تو فکر...خدایا کمکم کن.همیشه وقتی‌ استرس دارم یاد خدا جون می‌افتم.مانتوم و اتو می‌کنم.یه کوچولو که اصلا معلوم نیست آرایش می‌کنم و تند تند لباسامو میپوشم.یه کاپشن نیم تنه آبیه خوشرنگم دارم با کفشای ابیم همه ستن و اسپرت.کیف کولیم و برمیدارم و آروم در واحدرو می‌بندم کسی‌ بیدار نشه.آخه هم اتاقیام نمیدونن اولین بار که می‌خوام عشقمو ببینم.فصل امتحاناست ولی من سه روز فرجه دارم.منطقهٔ ما بالاست برف میاد.یخ میزنم.خدایا چرا امروز؟؟؟سوار تاکسی میشم تا اونجا هرچی‌ دعا و‌ ایه بلدم می‌خونم.آروم یه کوچولو به مچم عطر میزنم.امروز قراره کسی و که ۱۵ ماه میشناسم و دوسش دارم و شبا با فکرش میخوابم  ولی‌ تا امروز ندیدمش رو ببینم...چه حالیه؟واسه هیچکی نمیتونم بگم جز خودش.میرسم در کافینت.اینجا بارون میاد.هیچکی طبقه پایین که مال خانمهاست نیست.زود سیستم میگیرم و آای دی بالا میارم.هنوز نیومده.خدااا.همینجوری به مانیتور زل میزنم.هرکی‌ میاد بره بالا یه نگاه می‌کنم.ساعت ۱۰.نیومد.نکنه نیاد؟؟؟سلام میده.دستم میلرزه.جواب میدم.الان کجایی؟میگه زمینه خدا آسمونش آبیه زمینش خاکی.اخم می‌کنم میگم پس اینجا نیست چون اینجا زمین گلیه آسمون هم ابریه...میگه اینجاست.نزدیک من.منو دیده.یخ می‌کنم و سردم می‌شه.بالای سرمه.ولی‌ من نفهمیدم کیه؟؟؟میگم بیا یه سر برو بیرون و دوباره برگرد تا ببینمت.چندتا قول ازم میگیره و میگه میره بیرون و ۵دقیقهٔ دیگه بیا اینور خیابون.خودمو جمع و جور می‌کنم و زودی میام بیرون.اونطرف وایساده.همه وجودم چشم می‌شه تا ببینمش.سلام می‌کنم.غریبه نیست.انگار صد ساله میشناسمش.چشماشو میشناسم.وجودم اروم میشه ولی دستام میلرزه .دوتامون هل کردیم...رنگ دوتامون پریده.دستامون هم میلرزه.ولی‌ هر ۲ روداریم به روی خودمون نمیاریم...یه خیابون و باهم میاییم.من میترسم اونم می‌خواد بره...دست می‌کنه توی جیبش میگه.می‌خواستم بهت یه چیزی بدم که واسم خیلی‌ با ارزش باشه و مال خودم باشه.یه مدال ورزشی طلاست...دو دستی‌ میگیرمش و تشکر می‌کنم و خداحافظی می‌کنیم.یه نفس راحت میکشم...خدایا چقدر دوسش دارم.چقدر الان حس خوبی دارم...خدایا ممنونم.ازاون روز محمد جونی می‌شه همهٔ عشق و وجود من.۵سال تمام ازین حادثه دلهای ما میگذره...دوست دارم عشقم تا ابد...!!!              پی نوشت١:محمد جونی یه زمانهایی قهرمان دو میدانی و شنا بودن. پی نوشت ٢:ما حدود ١سال و نیم همدیگه رو ندیدیم از روزی که اشنا شدیم.اینم عکس مدال محمد جونی که من خیلی دوسش دارم...!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۵:٠۳ ‎ب.ظ توسط میناومحمد نظرات (59) |
روزهای سخت امتحان

میبینم که فصل فصل امتحانهاست و همهٔ دوستان وبلاگی سخت مشغولن چون اکثر وبلاگ‌ها آاپ نمی‌شه.محمد جونی منم امتحان داره.وای خدایا شکرت که من امتحانم تموم شد و دیگه راحت شدم.امسال بعد از شانزده  سال امتحان دادن و درس خوندن  دومین سالیه که امتحان ندارم.هرچند امتحان ارشدو چیزای دیگه دارم ولی‌ خب از امتحانای ترمی پشت سر هم خیلی‌ بهتره.امتحان واقعا یه حقیقت تلخ و وحشتناکه.هیچوقت یادم نمیره شبای امتحان اونم تو خوابگاه.فقط اگه دانشجوی شهر دیگه باشی‌ میفهمی چقدر سخته شبای امتحان.مخصوصا من که شبای امتحان دچار استرس شدیدی میشدم.و یکی‌ ۲بار هم از خوابگاه شب بردنم بیمارستان بعداز اون همیشه سر امتحان‌ها قرص قلب و کاهش اضطراب و  حالت تهوع مصرف می‌کردم.البته  برنامهٔ امتحانای من همیشه خیلی‌ افتضاح بود.مثلا توی یه هفته یعنی‌ ۷ روز پشت سر هم ۹ تا امتحان داشتم.۲تا توی یه روز که هر ترم خوراکم بود.حالا فک کنین کسی‌ که یه هفته پشت سر هم نخوابه و هرروز امتحان بده چه شکلی‌ می‌شه.همه بهم میگفتن ماشین امتحان.آخه هم اتاقیام میدیدی هر ۴ روز یه امتحان دارن ولی من همش امتحان داشتم.واقعا وضعیت بعدی بود.مخصوصا اینکه ما اصلا در طول ترم درس نمیخوندیم.و همش مخصوص فرجه ها بود و شبای امتحان.توی خوابگاه هم خب مثل خونه نیست هزار تا دردسره دیگه هم داری.غذا باید درست کنی‌ خرید و هزارتا کار دیگه وقت امتحان وضعیت واحدمون افتضاح میشد حالا باید واسه دو کلمه درس خوندن همش بچه ها  رم ساکت کنی‌ که آقا درس داریم.البته خوابگاه ما خیلی‌ خوب بود و کتابخونهٔ بزرگی‌ داشتیم که سالن مد بود بیشتر.همه تیریپ میزدن میومدن توی کتابخونه.حالا با یه علم ریمل و موهای تقریبا شینیون چه جوری درس میخوندن من نمیدونم خوو..بعد یه عده ایم  بودن که اصلا فقط عادت داشتن میومدن حواس بچه ها روپرت کنن و آخر شب یه بز ن و  برقصم توی کتاب خونه راه مینداختن که اغلب با جیغ و دادو گریه و فحش و بدو بیراه تموم میشد.و شبها که اصلا خواب نبود اگرهم کسی‌ می‌خواست بخوابه برق روشن بود حالا حساب کنید من وقتی‌ میومدم خونه بعداز امتحانا همش میخوابیدم ولی‌ خواب لامپ میدیدم...چه شبایی که تا صبح بیدار بودیم توی امتحانا انقدر میخوردیم همهٔ اذوغه مون  هم تموم میشد یه بار با یکی‌ از دوستام نصف شب هیچی‌ نداشتیم دیگه بخوریم یه سیب زمینی گنده فقط مونده بود پختیم خوردیم و خیلی‌ خندیدیم.ساله آخرم که من اونجا بودم که زمستون وحشتناک بود یادمه با بدبختی رفتم و رسیدم ولی‌ فرداش تعطیل شد و امتحانا عقب افتاد بیخودی مارو ضایع کردن.ترم آخرم یادمه جریان سهمیه بندی برق بود و برق قطع میشد.خدایا چقدر وحشتناک بود شب امتحان برق میرفت با خودم ازین لامپ شارجی ها برده بودم.خلاصه دود چراغو شمع خوردیم تا درسمون تموم شد.سر جلسهٔ امتحان هم که بنده عرضهٔ تقلب نداشتم اصلا سکته می‌کردم اگه نگای ورقهٔ کسی‌ می‌کردم یا میخواستم به کسی چیزی بگم.واسه همین همیشه خودمو میزدم به نشنیدن یا فقط شماره ماده قانون رو میگفتم اخه امتحانای ما بردن کتاب قانون مجاز بود البته مراقب های محترم کلی بازرسیش میکردن که نکنه تقلب توش نوشته باشیم.  ولی‌ بعضی‌ از دوستان گل چنان تقلب میکردن همیشه توی دلم می‌گفتم خوش به حالشون...خلاصه یاد اون روز‌ها که می‌افتم توی دلم میگم بیخیال ادامهٔ تحصیل تا همین کارشناسی بسه.آخه واقعا سختی کشیدیم واسه درس خوندن.البته درسا واسم سخت نبود اصلا ولی‌ من ادمیم که باید کتابو تا آخر حتما بخونم وگرنه دچار یه استرس شدید میشم که می‌خوام بمیرم.البته خدارو شکر توی این مدت دانشجویی هیچ درسی و سقوط نکردیم و همه رو با نمره های ‌ خوب قبولیدیم ولی‌ خوب یاداور روزهای اعصاب خردیه واقعا غم انگیزه.دانشجویی توی شهر دیگه درسته خوش میگذره ولی‌ همه کاری می‌شه انجام بدی به جز درس خوندن و شب امتحان واقعا حالگیریه. و یه جا خوندم استرس باعث میشه سلول های زنده ی بدن بمیرن.حالا وضعیت خوابگاه ما واقعا خوب بود و بهترین خوابگاه کشوری شده بود دیگه ببین وضعیت جاهای دیگه چطوره.خلاصه امیدوارم همهٔ دوستای عزیز که امتحان دارم امتحاناشون رو با موفقیت پشت سر بزارن و وبلاگ‌هاشون رو آاپ کنن.واسه محمد جونی منم دعا کنین که امتحاناش خوب بشه و واقعا با این وضعیت امتحانها نمیدونم کی‌ ببینمش.یه عکسم از واحدمون دارم همیشه نگاش میکنم میگم  چه شبایی که من اینجا درس خوندم یادش بخیر.یه چیز خنده دار دیگه هم بگم بخندین.یه برگه در سالن امتحانا زده بودن که طبق فتوای علما تقلب حرام و ارتزاق و کسب روزی از مدرک مبارک نیز حرام اعلام میشود.همیشه قبل از امتحان کلی بهش میخندیدیم.واای قرار بود حرف سیاسی نزنیم.
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۶ساعت ۱۱:۳۶ ‎ق.ظ توسط میناومحمد نظرات (26) |
الاسکا

سلام به همهٔ دوست جون‌های محترم و محمد جونیه خودم که می‌دونم میاد اینارو میخونه ولی‌ میگه نظر نمیزارم که لوس نشه.دلم واسه اینجا تنگیده بود .خواستم آاپ نکنم تا روزی که محمد جونی و میبینم ولی‌ محمد جون آخر این هفته ۲تا امتحان سخت داره  و ‌دیدار ما افتاد به هفتهٔ دیگه و البته سرعت اینترنت نمیدونم چرا انقدر پایین اومده مثل اینترنت زغالیا شده...خلاصه اینکه نمیدونم از چی‌ بگم.چندروزیه هوا خیلی‌ گرم شده از برف و سرما هم خبری نیست.مثل هوای دم عید ادم دلش می‌خواد بره بیرون خرید کنه...چرا امسال اینجوری شده خب به نظرتون؟؟؟ من دلم ادم برفی و برف بازی‌ می‌خواد.دوس دارم وقتی‌ میرم بیرون یخ بزنم نه اینکه گرمم بشه خب.آقا من عاشق سکوت روز برفیم.چرا برف نمیاد.؟؟؟ولی‌ محمد جون از سرما و برف بدش میاد همیشه چسبیده به بخاری جونش.خلاصه از بس گرم بود من هوس آلاسکا و بستنی یخی کردم.چنتایی درستیدم و  یکمی یخ کردم دلم خنک شد اینم  عکسش‌.دیگه اینکه  می‌خوام یکم برنامهٔ زندگی مو عوض کنم،شبا زودتر بخوابم و صبحا زودتر بیدار شم یکمی به ورزش و پیاده روی بپردازم و کمتر پای این نت بشینم.ولی‌  خوب معتادم دیگه چکار می‌شه کرد.ولی‌ یه جایی‌ خوندم هم باعث  بیماریهای روحی‌ و هم جسمی‌ می‌شه.منم که کم ندارم بیماری پس باید ازش دست بکشم.دیگه اینکه در آخر هم یکی‌ از  متنهای زیبایی‌ که محمد جون چند سال پیشا که شاعریم میکردن نوشتنو من خیلی‌ دوسش دارمو واستون مینویسم البته یکم غمگینه ولی‌ امیدوارم خوشتون بیاد.در موردش نظر بدین حتما.عکس قبلی به علت مبتذل بودن حذفیدنیشخندزبان
غریبه دنیا
بوی تو را از نسیم خواندم...و یادت را میان دانه های برف.....که بی پروا خود را در اغوش زمین مینهند.......مرگ را عاشقانه در کنار هم تجربه میکنند....و من.دنباله بهانه ای که در میان مرگ زنده بمانم ...و نداشتنهایم را میان چشمانت خلاصه کنم...اما وقتی باد.دانه های برف را از زمین جدا کرد...تو هم از کنارم می گذری....سرنوشت غریبه ی دنیا این است.و ان روز بی انکه لحظه ای درنگ کنم.غریبه ی دنیا را به دست دریا می سپارم....!!!
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:۱۵ ‎ق.ظ توسط میناومحمد نظرات (56) |
خاطرات کودکی

سلام این یه پست قدیمیه .مال اولای وبلاگ نویسی.امروز تلویزیون رو روشن کردم کارتون زنان کوچک میداد.گفتم به روز کنم دوستای بیشتر ی ببینن. همیشه از بچه گیا‌ عصرای پنجشنبه رو خیلی‌ دوس داشتم.همیشه حسش یه جور دیگه بود.با بقیه روزا فرق میکرد.نمیدونم شاید چون فرداش جمعه بود،ولی‌ خوب به جاش از جمعه ها متنفر بودم.کلا از تعطیلی‌ وسط هفته هم ناراحت میشدم.ولی‌ پنجشنبه‌ها خیلی‌ قشنگ بود.انگار فردای جمعش که تعطیل بود.مجوز بود واسه همه کار.فیلم دیدن.بیرون رفتن.مهمونی رفتنو خلاصه خوشگذرونی های بچگی‌.بچه که بودم جمعه رو بیشتر از حالا دوست داشتم آخه عاشق این بودم جمعه بیاد.من از صبح بشینم پای تلویزیون.صبحا یادمه می‌ تی کمان میداد.بعد از ظهر ‌ای کی‌ یو سان.یادش بخیر.این آخرام که یادمه کارتون میدیدم ساعت ۲.فوتبالیستا میداد.یادش بخیر.الان که فکر می‌کنم میبینم با اینکه بچه گی ما.مثل الان نبود.این همه وسایل تفریحیو جورواجور.ولی‌ خیلی‌ قشنگتر بود از بچگی بچه های الان.اخرش یه اتاری یا میکرو داشتیم.یادمه کلاس اول بودم.عصرا ساعت ۵ کارتون میداد.تا خونه میدویدم که کارتون ممل و از دست ندم.ممل یادتون با دختر مهربون؟.عصرای جمعه پرین میداد.چقدر دوس داشتم جای اون بودم.خیلی‌ شخصیتش مستقل بود یا حنا دختری در مزرعه.یا انشرلی هنوزم دوسش دارم .راستی‌ همه شخصیت مستقل توی کارتونا دختر بودن.که همه هم به موفقیت میرسیدن.مثل ممل و دختر مهربون.نل.جودی ابوت.پرین.عشق لوسیمی مهاجرانو.فلونهٔ خانواده دکتر ارنست بودم.همیشه خودمو میذاشتم جای شخصیت کارتونا.همه اینجور بودن یا من.نمیدونم.؟زمان ما کارتونای رنگ وارنگ زیادنبود.ته تهش اگه نوار ویدیو گیر میاوردی سیندرلا و پری دریای‌و.زیبای خفته رو همه دیده بودن.الانم یه وقتایی کارتونای جدید میبینم.ولی‌ به قشنگیه کارتونای زمان ما نیست.یجوری شخصیت کارتونا غیر واقعی و نا ملموس شدن.ولی‌ زمان ما همه کارتونا خودش درسی‌ بود.حتا رابین‌هود.حتا یوگی و‌ دوستان.زبلخان.بچه های مدرسه آلپ.هایدی و سارا کرو.عصرای جمعه هم یا توشیچان میداد یا گالیور.زی زی گولو وخونه ی مادر بزرگه هم قشنگ بودن.خلاصه دلم واسه بچه گیا ی قشنگمون تنگ شده.راستی هرکی کارتون میخواد به وبلاگ شریک کودکیهای من شویدتو لینکام هست سر بزنه.یه وقتایی محمد جونی بم میگه کاش بچه بودی میدیدمت لپتو گاز میگرفتم.آخه تخصص داشته تو کتک زدن دختر بچه ها.حالا خوبه بچگی‌ گیرش ّنیفتادم.داشتم از عصرای پنجشنبه می‌گفتم.بزرگترم که شدیم.بازم عصرای ۵ شنبه یه سری با بچه ها می‌رفتیم بیرون.یا جمع میشدیم یه جا.یادمه راهنمایی که بودم و یکی دو سال اول  دبیرستان عصرای ۵ شنبه یه مجله میومد به اسم ایران جوان.من خیلی‌ دوسش داشتم،هنوزم همه رو دارم اونوقتا از عصر ۵شنبه تا فردای جمعه ایران جوان می‌خوندم.هنوزم مطالبش تازگی داره.خلاصه خودمم نفهمیدم موضوع چی‌ بود.کارتون بود یا عصر ۵ شنبه.خواستم یه یادی از قدیما بکنم.انقدر اینجا یاد قدیما می‌کنم هرکی‌ ندونه فک می‌کنه پیر زنیم.آقا من همش بیست و  چهارسا لمه ها.ولی‌ خوب کلا ادمی‌ هستم که قدیم رو بیشتر از الان دوس دارم.حتا خیلی‌ وقتا دوس دارم زمان قاجارها زندگی‌ میکردمو لباسای قدیمی‌ میپوشیدمو با درشکه رفت آمد می‌کردم،نمیدونم چرا فک می‌کنم اونوقتا صفای‌ آدما بیشتر بوده.اصلا هرچی‌ می‌گذره آدما بی‌ معرفت ترو نامهربونتر میشن.محمدجونی یه وقتایی بم میگه دوس داشتی از زنای حرمسرای ناصرالدین شاه بودی‌و کلی‌ میخندیم.ولی‌ من دوس داشتم یه شاهزاده خانوم بودم واسه محمد جونی با کبوتر نامه میفرستادم.خلاصه این پست ازعصرای۵شنبه شروع شد به محمدجونی ختم شد.راستی‌ من اینارو مینویسم فقط واسه دل خودم که خاطره هام ثبت بشه.واسه اینکه محمد جونی بدونه من همیشه دوسش دارمو به یادشم و روزای مهم و قشنگمون یادم نمیره.میدونم سر هرکی‌ می‌خونه درد میادو تا آخر نمیره.ولی‌ خوب من مینویسم.دوست دارم محمد جونی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۵ساعت ۸:٠۵ ‎ب.ظ توسط میناومحمد نظرات (53) |
کریسمس مبارک

دیروز باز جمعه بود .ولی‌ خب  مهمون داشتیم نزاشتن که بهمون بد بگذره و دلمون بگیره.اصلا یادم رفته بود که جمعه ست.خلاصه گفتیم به مامان اگه می‌خوای مهمون دعوت کنی‌ همون جمعه ها دعوت کن.که دل ما هم نگیره بقیه روزامونم حروم نشه.خلاصه قصد آپ کردن نداشتم ولی‌ خوب دیگه گفتیم اینجا خالی‌ نمونه...این روزا کریسمسه. خوب خوش بحال مسیحیا...که عیدشونه و واقعا هم عید قشنگی‌ دارن البته به پای نوروز ما نمیرسه ها.ولی‌ خوب قشنگه و من واقعا وقتی‌ درخت کاج کریسمس می‌بینم کلی‌ ذوق می‌کنم.و دلم می‌خواد که ما هم داشتیم. بچه هم که بودم همش می‌گفتم ما چرا درخت نمیذاریم توی  خونه.بعدا فهمیدم اون مال عید مسیحیاست.و سابقهٔ درخت کریسمس به آلمانیهای قرن شانزده بر میگرد و واقعا زیباست خب اونم آلمانیهای هم نژادو با سلیقهٔ خودمون بودن دیگه ایول.خلاصه دبستان که بودم یه دوست مسیحی‌ داشتم اسمش استر بود همیشه روز عیدشون واسه کل مدرسه شیرینی‌ میاورد و مامانش میومد واسمون ارگ میزد.تا کلاس پنجمم باهم بودیم ولی‌ بعدا دیگه ندیدمش هیچوقتم سر کلاسه دینی و قرآن نمی‌اومد.مامانم  هم یه شاگرد مسیحی‌ داشت لنا بود اسمش اونم همیشه نزدیک سال نو واسم کلی‌ پاستیل و اسمارتیز و شکلاتای خوشمزه میاورد.یه روز مامانم ازش پرسیده بود لنا شب عید چکار میکنین.؟؟؟گفته بود ما کفشامونو میذاریم بیرون از خونه بابانوئل میاد توش کادو میزاره.یکی‌ دیگه از شاگرداش گفته بود خانم ما هم میریم مسجد پس بابانوئل میاد کفشامونو میبره؟؟؟خلاصه اینم یه خاطرهٔ با مزه.گفتم بخندیم.پارسالم رفتیم اصفهان از نمایشگاه کلیسای وانک یه جوراب کریسمس خریدم.انقدر نازه همیشه میبینمش کلی‌ ذوق می‌کنم.عید همهٔ مسیحیا و ساله نوشون هم مبارک من که دوسشون دارم.دیروزم اینجا مهمونم داشتیم یه کیک خوشمزه با توپ های شکلاتی درست کردم.هرکی‌ میگفت مال چیه‌؟می‌گفتم مال کریسمسه.کریسمس مبارک.ا اینم  عکسش میزارم اینجا با کمک مارال(دخمر خاله)تزیینش کردیم.دیگه اینکه یکمم از کریسمس واستون مینویسم که اطلاعاتتون بره بالاو همش به چیزای خوشگل و خوشمزه نیندیشین.دیگه اینکه این هفته اگه جور بشه حتما محمد جونیمو میبینم.دلم واسش خیلی تنگ شده...!!!

 

بعدا نوشت:محمد جونی ۵روزه انفولانزای نوع اچ ١ گرفته الان به میگه.فکر کنم این هفته هم نشه بیاد.دعا کنین زودی خووب بشه.گریه

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز مسیح برگزار می‌شود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته و بسیاری آنرا در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند. اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن می‌گیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را همزمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی) است، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب می‌دارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته می‌شود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

 
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط میناومحمد نظرات (52) |
محرم و هفته گذشته...

سلام به همهٔ دوستای عزیز که میان اینجا مطالب و میخونن و زحمت میکشن نظر میدن.اول از همه واقعا این روزهارو تسلیت میگم و دلم به حال خودمون می‌سوزه...یه جمله از دکتر شریعتی‌ مینویسم و بازم دلم واسه خودمون میسوزه:در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و  ستم زندگی‌ میکنند اما بر حسین و زهرایی میگریند که آزاد زیستند...!!!واقعا این روزا گریه هم داریم.خوب دیگه بسه حرف سیاسی نزنیم.محمد جون هم دوس  نداره من زیاد وارد سیاست بشم.خودمم خیلی‌ وقته دیگه دوس ندارم.چون واقعا پدر مادر نداره...یه چند روز دقیقا از وقتی‌ که مهمونهای گرامی‌ رفتن.احساس درد در گلو و گوش بنده میپیچید.خلاصه فردا صبحش رفتم دکتر،آقای دکترم هی‌ می‌خواست آمپول بده من نمیخاستم،خلاصه به چندتا  شربت و قرص سفکسیم و استراحت راضی‌ شدند.آخه بخدا خیلی‌ بد آمپول میزنن،دفعهٔ پیش نزدیک بود غش کنم بعدا که تموم شد خانمه میگه آخه عزیزم یه ماده قبلا میدادن که رقیقش میکردو دردو کمتر.الان گرون شده نمیدن بزنیم و این حرفا.خلاصه منم ترسیدم مث دفعه قبل بشه.ولی بعدا پشیمون شدم چون تا چند روز حال و روزم افتضاح بود.محمد جونیم قرار بود فردای یلدا بیاد پیشم،ولی‌ خوب من همش عدد ۱۳ رو میدیدم.نخندین‌ها خرافاتی نیستم.ولی‌ من یه وقتایی عدد ۱۳ زیاد میبینم و حتما اتفاق بدی می‌خواد بیفته یا با محمدجونی می‌خواد دعوام بشه.خلاصه از قبل عدد ۱۳ زیاد میدیدم.و فک کنم این بود که مریض شدیم دیگه.واسه همین از قبلش بش گفتم نیای عزیزم.من میترسم.اون طفلکم قبول کرد و قرار شد هفتهٔ بعدش که محرم و هی‌  تعطیلی و ایناس.بمونه هفتهٔ بعدش بیاد.قربونش برم پسمر خوب و حرف گوش کنیه.دیگه اینکه دوستم راوی جون هم واسه تعطیلیا اومده بود همدان میخواسته منو ببینه،منم ازون جایی‌ که تنبل هستم هیچوقت نظرات از صفحهٔ مدیریت نمیخونم.مگه اینکه کسی‌ بگه خصوصی دارم یا بخوام  آاپ کنم.خلاصه کامنتشو ندیده بودم و نت هم از شنبه قطع بود تا امروز که وصل شد کلی‌ شوکه شدم و ناراحت.خلاصه معذرت راوی جونم.دفعهٔ دیگه جبران می‌کنم،خلاصه مارو ببخش.یه خاطره هم از این روزای دی ماه بود خواستم بنویسم که بخاطر آپ یلدا و مریضی با تاخیر همراه شد...این روزای دی ماه همش خاطره است...روزای وحشتناکه بیخبری که تموم شد،اون عصر دلگیر ۴شنبه ایی که برگشت.شمارمو دادم به محمد.گفتم دیگه نمی‌خوام اینجوری بشه،نمی‌خوام نوشته باشیم.می‌خوام باهات حرف بزنم و ببینمت...خلاصه فردا صبحش بهم زنگ زد.تموم تنم میلرزید...آخه می‌خواستم با کسی‌ که تو دلم عاشقش بودم واسه اولین بار حرف بزنم و صداشو بشنوم...واسه اونم فک کنم خیلی‌ سخت بود.بعدا گفت که حرفاشو رو کاغذ نوشته بوده دیشبش.خلاصه یک ساعتی‌ حرف زدیم از همه چیز.صداش دلنشین بود.قرار شد یه روز هم بیاد ببینمش...یادش بخیر چه روزایی بود...محمد جونم دوست دارم برای همهٔ لحظه‌های باهم بودن...!!!پی نوشت١:راوی جونم معذرت میخوام.پ.ن.٢:هر کسی واسه من خصوصی میزاره توروخدا تو عمومی بگه که خصوصی دارم که من شرمندش نشم.پ.ن٣:همتونو دوس دارم.پ.ن.۴:امیدوارم یه روزی به ازادی همه سلام کنیم.پ.ن۵:قرار بود حرف سیاسی نزنیم.چشم.
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۶:۳۵ ‎ب.ظ توسط میناومحمد نظرات (50) |
یلدا مبارک...!

 
سلام به همهٔ دوست جونیا،امیدوارم خوش و خرم باشیدو شاد.منم خیلی‌ خوشحالم.آخه فردا شب شب یلداست.من دارم از الان مینویسم که فردا چون مهمون داریم هوارتا دیگه وقت نمی‌شه عکسای فردا شبم بگیرم و اینجارو آخر شب آپ کنم.یکم اول از تاریخچهٔ یلدا مینویسم.من عاشق همهٔ جشنها وایینهای زرتشتیم،واقعا به ادم غرور دست میده وقتی‌ می‌بینه چه قوم با فرهنگ و راستینی داشته:


خلاصه منم سنتهارو خیلی‌ دوس دارم.دوس داشتم اون زمانها زندگی‌ میکردم و زیر کرسی مینشستم و یکیم شاهنامه می‌خوند واسم.نمیدونم قبلنم گفتم من خیلی‌ دوس داشتم زمانهای قدیم زندگی‌ کنم.اصلا فکر کنم قبلا یه بار زندگی‌ کردم.اون زمانا با اینکه امکانات الان نبود ولی‌ دلای آدما پاک و وجدانهای راحت و اعصاب های راحت داشتن و این بهترین نعمتها بوده.خلاصه بگذریم.واسه فردا کلی‌ کارو بارو هنردرکردن دارم از خودم.کلی‌ چیزمیز می‌خوام تزین کنم الانم داشتم باسلق درست می‌کردم،یه پا کدبانو شدم محمدجونی میگه امیدوارم به درجات بالا برسی‌.درجه بالاش چیه‌ دیگه نمیدونم.خلاصه واسه فرداشب خوشحالم.ولی‌ دوست داشتم محمد جون هم پیشم بود.هرسال واسه همدیگه فال حافظ میگیریم و اس‌ام‌اس می‌کنیم.تا حالا که خوب اومده.خدا کنه امسالم خوب در بیاد.فعلا برم تا بقیشو فردا شب میام واپ می‌کنم.وای امشب شب یلدا بود.خیلی خسته ام.فقط عکسارو میزارمو میرم لالا کنم.امشب دوس داشتم جای همه ادمایی که خونمون بودن تو پیشم بودی محمدجونم.اینو از ته دل میگم.یلدا مبارک.اینم عکس بساط یلدای ما.دومیشم از نزدیک همشون کار خودمه.پی نوشت:لالا دارم حال شکلک ندارم.

یلدا واژه ای سریانی است و به معنای ولادت است ،ولادت خورشید (مهر و میترا) و ولادت مهر شکست ناپذیر


یلدا برابر با شب اول جدی و شب هفتم دی ماه جلالی و شب بیست و یکم دسامبر فرانسوی است وچون این شب را با میلاد مسیح تطبیق کرده اند از این رو بدین نام نامیده شده است.جشن میلاد مسیح که در 25 دسامبر تثبیت شده در اصل جشن ظهور میترا بوده که مسیحیان قرن چهارم میلادی آن را روز تولد مسیح قرار داده اند
.

طبق سنن و آداب قدیمیان همیشه رسم بر این بوده در بلند ترین شب سال که برابر با آخرین شب آذر ماه است اقوام و خویشان و کوچکتر ها به دیدن بزرگترها و مادربزرگ و پدر بزرگها ی دوست داشتنی بروند و با گرفتن فال حافظ و خواندن شاهنامه در کنار قرآن این شب را به یاد ماندنی تر کنند و اما خوردن تنقلات مخصوص این شب نباید فراموش شود


 
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط میناومحمد نظرات (60) |
هفته ای که گذشت و یک خاطره

امروزم جمعه است،دفعهٔ پیشم که اپیدم باز جمعه بود.از جمعه ها بدم میاد ولی‌ خب تند تند میان دیگه.البته الان صبح جمعه ست و از عصر دلگیر جمعه بهتر تره.خواستم تا شب یلدا آپ نکنم.ولی‌ دیدم دلم واسه اینجا و دوستان گرامی‌ تنگ می‌شه.این یه هفته آقا مثلا رفتیم رژیم بگیریم و درس بخونیم خو نمیذارن خب.این هفته شاید باورتون نشه هر شب مهمونی بودیم البته ۲ شبشو مهمون داشتیم که البته فرقی‌ نداره مهمونیه دیگه.مهمونی‌های اینجا هم سر شار از غذاهای خوشمزه و میزهای رنگارنگ.منم که گربه شکمو فکر کنم تازه توپول‌تر شدم.خو چیکار کنم شهر ما کلا مهمونی زیاده و همه خانمها کدبانو .نمی‌شه از غذاها گذشت خودمم کلی‌ دسرو چیزای خوشمزه درستیدم ولی‌ دیگه عکسشونو نمیزارم اینجا چون به سست عنصری من پی میبرین البته شمام اگه جای من باشین با غذاهای خوشمزه چکار می‌کنین؟؟؟خلاصه بگذریم داشتم فک می‌کردم به ۵سال پیش همین موقع ها.چه روزگار بدی داشتم.یه ادمی‌ که همش دنبال گمشده ش می‌گشت.نمیدونم قصّهٔ منو محمدو تا کجا خوندین و میدونین ما چطوری آشنا شدیم یا نه.؟ولی‌ من ومحمدجونی حدودا ۱۵ ماه فقط باهم هفته‌ای ۲بار چت میکردیم،بدون اینکه همدیگرو ببینیم.فقط چت میکردیم حتا حرفم نزده بودیم و صدای همدیگرم نشنیده بودیم.نمیدونم چرا ولی‌ واقعا اونوقت حسامون قویتر شده بود،شادی‌و ناراحتی هم دیگرو میفهمیدیم.یک سال ما فقط نوشته بودیم و سراسر وجودمون حس،۵ساله پیش اینوقتا یه ۲۰ روزی محمد منو بی‌خبر گذشت...البته قبلش گفت که داره میره.میرفت که تکلیفشو با دلش معلوم کنه انگار یا چیزای دیگه... ولی رفت.و‌ من توی بهت ناباوری بودم.فقط گریه می‌کردم یا اروم اروم بودم ولی ته دلم میدونستم که بر میگرده.یادمه روزی که خدافظی کردیم.فقط اشکام سرازیر میشد و دلم می خواست فریاد بزنم نه... بمون وهیچوقت نرو...دقیق یادم نیست ولی فکر کنم ٢۵ روز بی خبر بودم.ولی همیشه روزایی که با هم چت میکردیم و همون ساعت ای دی مو روشن میزاشتم که شاید بیاد.بعدنا گفت که میومده با ای دی خاموش ولی پی ام نمیداده.خلاصه روزای بدی بود.هیچکس نمیتونه حس کنه روزای بی خبری و تنهایی منو.اونم توی شهر غریب وترم اول دانشجویی.تو دلم با اینکه ندیده بودمش.خیلی دوسش داشتم.خیلی سر گردون بودم با هیچکسم نمیتونستم حرف بزنم.فقط خودش می تونست ارومم کنه.شب یلدا بود.دلم خیلی گرفته بود.با بغض فال حافظ گرفتم و نیت کردم حافظ گفت یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور...فرداش رفتم نت.ای دی بالا اوردم.نوشت سلام و...خدای من باورم نمیشه...اومده بود...اومده بود که بمونه..هم گریه میکردم هم میخندیدم ...انگار شب یلدا و فال حافظ کار خودشو کرده بود...واسه همین شب یلدا رو خیلی دوست دارم و بی صبرانه منتظر زمستونم.عاشق پاییزیم که تورو به من داد و زمستونی که عاشقم کرد...!!!

  نظرات ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥
 

 

اگه دل رو به رویای تو بستم.............

اگه از بغض پاییزت شکستم..............

نمی دونی تو این شب گریه ی تلخ...

هنوز مدیون چشمای تو هستم..........

 

مینای خوبم ... فدات شم تولدت مبارک

 

 

 

+ تاریخ ۱۳۸٩/۵/٢ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (35)

این روزا که میشنوم بچه ها دارن کنکور میدن یاد خودم می‌افتم و اون سالی‌ که کنکوری بودم البته پشت کنکوری.اون سالی که با محمدجونی آشنا شدم و روزای ما شد فقط چت...از یه طرف ترس کنکور و از یه طرف شوق و ذوق آشنایی و اولین حسای عاشقی...خیلی‌ روزای سخت و در عین حال شیرینی‌ بود.هفته‌ای ۲بار بعده کلاسم روزای یکشنبه و ۴شنبه باهم چت میکردیم بدون اینکه همو دیده باشیم یا ببینیم یا حتا صدای همدیگرو شنیده باشیم. دلم پر میزد واسش اگه یه هفته نمی‌اومد دیوونه میشدم و اگه دوتایی نبودیم  بجاش واسه هم دیگه میل میزدیم چه روزایی بود یادت هست محمدجونم؟یادمه یه ماه مونده بود به کنکور خیلی‌ استرس داشتم.می‌خواستم این یه ماه و خوب درس بخونم و فقط فکرم به درسم باشه ولی‌ مگه میزاشت این دل کوچیک و عاشق من.ولی‌ بهت گفتم قرار شد یه ماه نباشم،یه ماه توی خونه خودمو حبس کردم ولی‌ همه فکرو ذهنم پیشت بود.یادمه کنکور و دادم صبح شنبه بود...عصری مثه دیوونه ها ساعت ۵ اوج گرما زدم بیرون.اومدم کافی نت.همون کافی نت همیشگی.اان شدم.چقدر واسم آاف گذاشته بودی.۶تا هم میل داشتم.با یه شعر خیلی‌  قشنگ که واسه من گفت بودی یادته :(برسد به دست او که شعرهایم همه اش برای اوست،برسد به دست او که ترنم چشمانش نیلوفران مرداب را به گریه واداشت،برسد به دست او که امید بودن را ساخت....برسد به دست او که عشقم همه اش برای اوست،تک تک حروف اسمت را با خون بر گلسنگ وفا خواهم نوشت.)بعدم که اان بودی چقدر خوشحال شدم و خستگیه این روزای دلتنگی و سخت از یادم رفت.امروز ۲۴۲۰ روزه که من وتو باهمیم و من هرروز بیشتر عاشقت میشم.پی‌نوشت:توی خرداد ماه رفته بودیم دشت شقایق ها خیلی‌ دوس داشتم توام باهم بودی عکسشو میزارم کاشکی‌ یه‌روز باهم بریم و اونجا هنوز باشه...دلم اینروزا تنگه بیا و دلتنگیمو خووب کن...

+ تاریخ ۱۳۸٩/۴/۱۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (28)

مامان بزرگ خوبم رفت پیش خدا...                     اینم حیاط خونه ی قدیمیه مادربزرگ.که بچه گیای ما توش گم شد...!!!

+ تاریخ ۱۳۸٩/۴/۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (37)

همیشه از  خرداد ماه بدم میومده،چون تا بوده و من یادمه همیشه این ماه و امتحان داشتم و استرس و شب نخوابی و اینا بود .پارسال هم که امتحان نداشتیم خرداد یه خاطرهٔ بد و فراموش نشدنی‌ شد واسه همیشه تو ذهنمون موند.قرار شد حرف سیاسی نزنیم ولی‌ خوب این روزا دپرس بودم و دوس نداشتم بنویسم.شاید کسی‌ باور نکنه ولی‌ از روزی که با محمد جونی رفتیم بیرون دیگه پامو بیرون نذاشتم از خونه.نمیدونم چرا دوس ندارم برم بیرون.جالبه که دلمم تنگ نمی‌شه واسه بیرون.بدتر حس می‌کنم برم بیرون پر از استرس میشم با این وضع خیابونا و آغاز تابستون که همه چی‌ حروم وگناهه...قراره حرف سیاسی نزنیم ولی‌ انگار نمی‌شه خوب دلم پره.جدا از این همیشه وقتی‌ میرم بیرون یا مهمونی‌ و گردش و تفریح با دوستان بعدش یه حس افسردگی بم دست میده...نمیدونم چرا.ولی‌ شاید واسه اینکه فک می‌کنم کاش جای همه ی‌ اینا محمدجونی باهام بود...اینو قبلنم گفتم.بازم این آاپ غمگین شد.این روز ا دارم درس میخونم از اول تیر هر هفته جمعه‌ها امتحان دارم.آخه اسممو نوشتم موسسه که آزمون داره.آخه دل عاشق تا زور و ترس بالا سرش نباشه که درس نمیخونه.همش تو خیاله.بلکه اینکه یکم به هوای امتحان درس بخونم.چند روز پیش هم یه سفر ۳ روزه به دیار کردستان(بانه و سقز) رفتیم.که بد نبود من بیشتر از طبیعت لذت بردم.جایی که بودیم  روبه روش یه دشت قشنگ بود که پنجرش اینجا باز میشد که  عکسشو میزارم.دوس داشتم منم خونه م یه جای آروم و قشنگ بدون هیچ دغدغه پر از آرامش همچین جایی‌ بود.البته در کنار عشقم.مثل تابلوی نقاشی میمونه.نه؟

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (38)

بعد از گذشته دلتنگیهای فراوان و سفرهای مارکوپولیی جناب محمد جونی بالاخره همدیگرو روز ۴شنبه دیدیم.چقدر دلم تنگ بود واست بخدا.از شب پیشش که شوق و ذوق و استرس نزاشت بخوابم.هنوز هم بعده هفت سال وقت دیدار دست ودلم میلرزه.شمارم اینجوری هستین؟؟؟خلاصه فردا صبحش زودی از خواب بیدار شدم.محمد جونی توی راه بود.قرار بود بریم باهم بازم موزه ی تاریخ طبیعی‌ که دیدم خیلی‌ طول میکشه و محمد جونی ساعت ۴ امتحان داره و باید از اینجا بره یه شهر دیگه.گناه داره عسلم دیر برسه منم همش نگرانش باشم.خلاصه یه کافی شاپ پیدا کردیم رفتیم نشستیم اونجا.آخ که چقدر دلم واست تنگیده بود.نمیدونم از چشمام میخونی‌ وقتی‌ نگات می‌کنم.واقعا وقتی‌ پیشمی حس می‌کنم چشمام میخنده و همه وجودم پر می‌زنه...خلاصه نزدیک ۲ساعتی‌ پیش هم بودیم،کاش که اون لحظه ها هیچوقت تموم نمی‌شد که دستامو تو دستات گرفته بودی و به ناخونام نگاه میکردی که فرنچشون کرده بودم میگفتی‌ صنایع دستی‌ استفاده کردی رو ناخونات...وقتی‌ انگشتر هدیمو کردی دستم و دستمو بوسیدی دلم مث دفعه های قبل ریخت.دوس داشتم منم بوست کنم ولی‌ خو نمی‌شد دیگه...مرسی‌ واسه انگشتر خوشملم و اینکه به یادم بودی و روز زن جونیتو به قول خودت گرامی‌ داشتی...خیلی‌ دوست دارم.وقتی‌ می‌رفتی بدون دل منم باهات اومد.همیشه وهمه‌جا بدون که دل منم پیشته...خلاصه اینکه همدیگرو دیدیم یکم حال هوامون عوض شد هرچند کم بود...اینم عکس انگشتر هدیه من .خوشمله نه؟چقدر این پست خصوصی شد باز خلاصه مرسی‌ دوست جونی های مهربون که همیشه بهم سر میزنین و وقتی‌ دلم تنگه با نظراتون همدلی می‌کنین.دیگه سر ذوق بودم تو این گیرو دار شلوغی خونه و کارگر که داریم و هنوز تموم نشده همون روز یه دسر خوشملو درست کردم واسه روز مامان که با مامانجون اینا و خواهران که میان خونهٔ ما بخوریم البته کادوهم خریدم ها.کاش محمد جونیمم بود ازش میخورد.اینم عکسش‌ قابل توجه اونایی‌ که میگن چرااپ خوشمزه نمیکنی‌ دیگه.فعلا تا بعد به خدای عاشقا میسپارم همرو مخصوصا محمدجونیمو.اسم دسر هم رز سیب.

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱۴ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (54)

چند روزیه دست ودلم به نوشتن نمیاد و دلم خیلی‌ تنگه... می‌دونم تا نبینمت هم این دلتنگی‌ خوب نمی‌شه...دوس ندارم وقتی‌ غمگینم اینجارو آاپ کنم.چون اینجا قراره خونهٔ شادیها و عاشقانه های ما باشه البته از نوع مجازیش...امروزم یه بارون تند و قشنگ اومد توی جاده بودی مثل همیشه ترسیدم بهت اس ام اس دادم. ولی‌ اون طرفا بارون نمیبارید.رفتم تو حیاط خواستم از بارون عکس بگیرم.خیلی‌ سخت بود نمی‌شد یا قطرات ریزو درشت بارون توی عکس نمیفتاد.ولی‌ چندتا عکس گرفتم اینجا میزارم.کاش زودتر این دوریها تموم بشن..کاش دیگه از دلتنگی ننویسم...یعنی میشن؟؟؟...می‌دونم میشن...!!! پینوشت۱:آپ قبلی‌ از دست نوشته‌های محمد جونی بود.

+ تاریخ ۱۳۸٩/۳/۸ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (47)

مشق دفترهای بی‌ خط،نمیخواهم بی‌ تو بمانم.تکرار شکوفه های یاس.وجودم بی‌ تو نخواست،راز محبت را بر چشمان دیگری بنگرد.اسمان با توست.دریا ترا فرا میخواند.و پرنده ی عشق،سراسیمه ‌از دست سرنوشت،تو را از قاصدک می‌خواهد،آرزوها بروید.تا به کی‌ به انتظار؟؟؟روح امید پوسید،عاشقی فریاد کشید،من و تو،دیوارهای قفس را خواهیم شکست.....!!!

+ تاریخ ۱۳۸٩/٢/٢۶ساعت ۱٠:۱۵ ‎ب.ظ نویسنده میناومحمد نظرات (35)

وقتی‌ بارون می‌زنه و دلت می‌خواد بری زیرش  بدون چتر راه بری و داد بزنی‌.وقتی‌ حس میکنی‌ این روزای تکراری و بلند با دلتنگی‌ داره کم کم دیوونت میکنه.وقتی‌ دوس داری دست بذاری تو دستشو همهٔ خیابونای شهرو قدم بزنین. وقتی‌ عصر پنجشنبه است و از بیکاری نمیدونی‌ چیکار کنی؟؟؟‌ و دلت می‌خواد که‌ باشه و سر بذاری رو پاهاش و موهاتو ناز کنه و واست قصه فرداهارو بگه.وقتی‌ دوس داری کنارت باشه و باهم دیگه از خاطره های قدیم بگین و بهشون بخندین یا با بعضیاشون گریه کنی واشکاتو ببوسه.وقتی‌ دلت می‌خواد اونجوری که همیشه دوست داری  بغلت کنه و سر بذاری رو شونش و مثل همیشه بگی‌ قول بده همیشه میمونی...وقتی‌ اینا همرو می‌خوای و نمی‌شه مثل من میشی‌ میری تو حیاط زیر یه درخت بارون خورده می‌‌ایستی و تکونش میدی تا جایی‌ که میتونی‌ تا همه شبنم اش بریزه روی سرت و خیست کنه و از ته دل آرزو کنی‌ که کاش بودی...!!!پی نوشت:تا حالا زیر درخت رفتی شبنم هاشو بریزی رو سرت؟زیر درخت من این شکلیه.پی نوشت٢:دلم واست خیلی تنگه محمد.

 

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - شنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥ یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥ یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب